تبليغاتX
یادداشت های یک نیمچه خبرنگار

حجت الاسلام و المسلمین نقویان از معدود روحانیونی است که وقتی در تلویزیون صحبت می کند تا آخر پای صحبت او می نشینم و حرفهایش را گوش می کنم...

او با صفا و خلوص خاصی صحبت می کند و هر کسی را جذب سخنانش می کند.

به نظرم نحوه سخن گفتن و رفتارش می تواند خیلی ها را به خصوص نسل جوان  جذب به خود  و آنها را به مسائل دینی علاقه مند بکند چون حرفهایش به دل می چسبد و فکر نمی کنی غلو می کند و یا چیز دیگر... همیشه دوست داشتم ایشان را از نزدیک ببینم.

دیروز فرصت این را یافتم که لحظاتی را با حاج آقا نقویان هم صحبت شوم و از اینکه این افتخار  راپیدا کردم  بسیار خوشحالم...

اطمينان دارم در آينده اي نه چندان دور  اين روحاني خوش مشرب طرفداران زيادي را نه تنها در ايران بلكه در كشورهاي خارجي پيدا خواهد كرد ... در آينده از او بيشتر خواهيم شنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:27  توسط ر- اولادی  | 

(گزارش جالب تصویری این پست رو که حمیده شفیعی ها تهیه کرده رو در آخر این پست می تونید تماشا کنید)

پنجشنبه گذشته؛ به همراه استاندار به رودبار الموت رفتيم تا در جشنواره برداشت گيلاس كه در روستاي سرسبز و كوهستاني خشكچال بخش رودبار الموت برگزار مي شد شركت و گزارش تهيه كنيم.

ساعت 8 صبح نشده؛ از جلوي ميهمانسراي استانداري حركت كرديم، به خاطر دير اومدن چند تا از خبرنگارا كمي دير تر از ماشين استاندار حركت كرديم و همين مسئله هم روي راننده تاثير گذاشته بود و  اون در طول مسير گاز ماشين رو گرفته بود تا ما هم به  گروه حامل استاندار برسيم  كه اين مسئله و رانندگي با سرعت باعث شد يكي دو تا از همكاراي خانوم حالشون بهم بخوره...

ما با ماشين بنزي كه قبل از اين مخصوص استاندار و همراهانش بود به اين سفر اومديم؛ چون به تازگي ماشين جديد ديگه اي مخصوص استاندار و همراهانش گرفته شده...

صبحانه رو در روستاي زيباي وربن  و در جوار درياچه زيباي اوان ميل كرديم كه خيلي چسبيد مخصوصا عسل و نان محلي كه از همون جا تهيه شده بود...

بعد از صبحانه به حركتمون ادامه داديم و از طريق روستاي گازرخان  و پس از عبور از قلعه تاريخي و مسحور كننده حسن صباح وارد خشكچال همون روستايي كه جشنواره گيلاس دراون برگزار مي شد رسيديم.

اولين چيزي كه توجه خبرنگارها رو به خودش جلب كرده بود و اون آب و هواي دلپذير و باغات فراوان گيلاس و آلبالو بود كه دل همه رو آب انداخت!  

چهره خيلي آشنايي رو در مراسم ديدم؛ يه كم به ذهنم فشار آوردم و فهميدم اين چهره آشنا مهرداد عنادي مجري و كارشناس مسايل سياسي صدا و سيما است كه  اهل الموته و اومده تا ساعاتي رو در كنار هم ولايتي ها بگذرونه...

حتما مصاحبه هاي تلوزيوني احمدي نژاد كه عنادي اجراي اون رو برعهده داشته ديديد...

پس از صحبت هاي كوتاه استاندار در مراسم، براي اقامه نماز ظهر و برگزاري مراسم يادواره شهداي خشكچال به مسجد اين روستا رفتيم.

مسجد كوچكي بود و جمعيت زيادي هم اومده بودند به طوري كه جا واسه سوزن انداختن نبود، و ما به صورت MP3   نشستيم ؛ وقتي كه پا شدم پاهام كاملا بي حس بود و نزديك بود زمين بخورم!

قبل از شروع نماز با يكي ازدوستان همكار (خبرنگار تاك) به باغهاي اطراف رفتيم و اونقدر گيلاس و آلبالو خورديم كه من دلم درد اومد... البته با اجازه از صاحب باغ و اينكه  اگردر داخل باغ چيزي بخوريم اشكالي نداره... من كه دلم نمي اومد اون طبيعت زيبا رو ول كنم و برگردم به شهر يعني هر كسي كه اونجا مي رفت ديگه دلش نمي خواست برگرده از بس كه زيبا بود ...( البته من بيشتر به خاطر گيلاس هاي خوشمزه اي كه جاتون خالي اونجا ريو درختا بود دلم نمي اومد برگردم)

از قهر خبرنگارا هم بگم..

بعد از نماز و موقع نهار بود؛بدليل ازدحام بيش از حد بچه ها (خبرنگارا) اومدند بيرون؛ غذا دادن رو شروع كرده بودند و ما هم منتظر بوديم كه غذاي خبرنگارها روبدند، ولي كسي ما رو نمي ديد با بقيه رفيتيم به پشت مسجد كه غذا رواز اونجا مي دادند به مسجد، گفتيم لطفا نهار خبرنگار ها روبديد اونا هم گفتند داديم

گفتيم اونا بچه هاي صدا و سيما و راديو بودند و ما خبرنگار مطبوعاتيم يعني روزنامه... بعد اون كسي كه سيني هاي غذا رو مي داد گفت: هر كي يه ساك انداخته دوشش خبرنگار شده البته لحنش توهين آميز نبود

خلاصه گفتند باشه صبر كنيد...

نيم ساعتي گذشت و از نهار ما خبري نشد؛ با همه بچه ها كه 11 نفر يم شديم رفتيم جلو و گفتيم غذاي ما چي شد كه هي گفتند الان الان ولي غذاها رو مي فرستادند بالا ...

به مسوول پخش غذاها گفتم بايد زنگ بزنم بخشدارتون تا غذاي ما روبديد كه اونم گفت آره...

منم زنگ زدم قندي بخشدار الموت و قضيه رو بهش گفتم... جالب بود اون پشت ما بود و صحبت مي كردو يه دفعه كه مارو ديد گفت: خبرنگارا كه تحملشون زيادهو خلاصه گفت غذاشون بديدو رفت

ولي مسوول پخش غذا پرو تر از اين حرفا بود و بازم سيني ها رو مي فرستاد بالاوهر چي مي گفتيم چي شد ما بايد بريم فايده نداشت...

من گفتم اينبار مي خواي زنگ بزنم استاندار... گفت: به استاندار زنگ نزن به احمدي نژاد زنگ بزنم مي خوام باهاش صحبت كنم.

يه عده از افراد محلي هم كه اونجا بودند به ما مي خنديدند و مي گفتند اين دفعه ديگه غذا مال شماست كه سيني مي اومد و بالا مي رفت...

ما كه ديديم ديگه دارند مسخرمون مي كنند تصميم گرفتيمديگه اگه غذا هم دادند نگيريم و به حالت قهر به طرف ماشينا رفتيم ...

وقتي ديدند ما داريم ميريم داد زدند بيائيد ببريد غذا رو كه ما برنگشتيم.

البته در این به اصطلاح اعتصاب آقایان پیشکسوت( خانبان و جباری و رضایی )حضور نداشتند و تو مسجد بودند.

حتي بعدش يه نفر رو فرستادند كه بياد دنبالمون... ولي ما راضي نشديم، يه نامه در اعتراض به وضع موجود براي استاندار نوشتيم كه بچه ها امضاء كردند البته نامه رو نداديم به استاندار... بعد آقاي حمزه اي (معاون برنامه ريزي استاندار) ما رو ديد و ما هم با خنده قضيه رو براش تعريف كرديم...آقاي حمزه اي حتي فيلم ما رو در حالت اعتراض هم گرفت!

بعد مثل اينكه تماس گرفت تا برامون غذا بيارند... رئيس شوراي روستا رو فرستادند تا واسطه بشه ما برگرديم، اولش قبول نكرديم ولي با اصرار و خواهش اينكه من پدرشهيدم و ... قبول كرديم.

موقع برگشت آقاي بابا؛ مدير روابط عمومي و امور بين الملل استاندار رو ديديم كه گفت اينجا بمونيد تا غذا بيارند براتون ما مونديم ولي باز خبري از غذا نشد و برگشتيم، صداي همه دراومده بود تازه از ماشينا هم خبري نبود گفتيم بهمون غذا ندادندكه هيچ ماشين هم رفت... به خونه يكي از شوراها رفتيم و آب خورديم

ماشين مون اومده بود سوار شديم و گفتند كه بريم خونه رئيس شورا... رفتيم اونجا واسمون سفره پهن كردند غذا آوردند و بعدش ميوه؛ خلاصه جبران مافات كردند و خبرنگارا از اعتصاب(الكي) در اومدند بيرون.

چند كيلو گيلاس هم به عنوان سوغاتي براي هر خبرنگار گذاشته بودند؛ در برگشت رئيس شوراي روستاي توان از ما خواست كه به مراسم عروسي بستگانش بريم و از عروسي سنتي اونجا گزارش تهيه كنيم و گفت: هر چه قدر كه خواستيد مي تونيد از روستاي ما گيلاس بچينيد و ببريد ولي چون اونجا تو برنامه سفر نبود نتونستيم بريم...

موقع برگشت؛ برو بچز با آهنگ هاي مجاز(تاكيد دارم رو مجازش!) گوشي هاشون؛ براي اينكه خستگي سفر در بره از طرق بلند گوي ماشين اقدام به پخش موسيقي كردند؛ مسوول اين كار هم خانوم شفيعي ها (عكاس تابان و خبرگزاري برنا) بود!

آقايان خانبان پيشكسوت اهالي مطبوعات استان و سرپرست روزنامه اطلاعات؛ جباري گزارشگرومجري نام آشناي سيماي قزوين و خبرنگار  خبرگزاري مهر؛ رضايي خبرنگار روزنامه ايران هم در این سفر بودندكه ما جوون تر ها با سر وصداي و شيطنتمون خيلي اذيت شون كرديم كه ازشون معذرت مي خوام.

اين سفر از اون سفراي خوب و لذت بخشي بود كه تا به حال به همراه استاندار براي پوشش خبري اون رفته بودم و فكر كنم به همه چسبيد...

 

 عکس ها: حمیده شفیعی ها

 

در حال ترک مسجد به نشانه اعتراض

خبرنگاران متحصن!!

آقای حمزه ای معاون استاندار در حال شوخی با بچه ها!

 حضور در منزل یکی از اعضای شورای روستا برای خوردن آب!

پا در میانی حاج آقا

 

آقای بابا مدیر روابط عمومی استانداری در حال دستور تهیه غذا برای خبرنگاران

 و در آخر به ما هم نهار دادند!!

یک توضیح: قصد ما از اینکه مثلا قهر کردیم و برگشتیم  ندادن غذا به خبرنگاران و یا اعتراض به کسی نبود بلکه برخورد نه چندان میهمان نوازانه و تمسخر آمیز اهالی محلی در مکان یاد شده بود ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:53  توسط ر- اولادی  | 

ساعت حول وحوش   ۱۲:۱۵ ظهر  بود که یکی از دوستان زنگ زد و خبر سقوط هواپیما در حوالی شهر اقبالیه داد. من و امیر رجبی سریعا خودمون رو به محل حادثه رسوندیم.

خیلی دورتر و در مسیر جاده قزوین ـ تاکستان دودی از هوا بلند می شدو هلی کوپتر بزرگی هم از دور معلوم بود.

افراد محلی که اونجا بودند مدام می خواستند بگند که به محل سقوط نرويد كه مامورين جلويتان را مي گيرند و ماهم بدون توجه به آنها گاز  ماشين را مي گرفتيم تا زود تر به محل برسيم.

وقتي به نزديكي هاي محل سقوط رسيديم، خودروهاي امدادي و پليس در محل حاضر بودند و همين طور خودروهاي افراد محلي ...

 چون راه هم باريك بود ادامه راه رو پياده طي كرديم، بوي دودي مخلوط از گوشت سوخته و آهن سوخته به از چند صدمتري محل سقوط به مشام مي رسيد.

پليس از ورود افراد محلي به محل وقوع سانحه جلوگيري مي كرد؛ كارتمون رو نشون داديم و دوان دوان به طرف جايي كه دود از اونجا بلند مي شد و چند هلي كوپتر و خودروهاي امدادي و همچنين امدادگران در آن جا حضور داشتند، رفتيم.

خيلي از مزارع اطراف، مخصوصا زمين هايي كه در اون گندم كشت شده بود به طور كامل سوخته بود. تكه هاي فلزي نيم متري و كم تر مثل بذر به اطراف پاشيده شده بود.

آقايان الفت، دادستان كل استان، ميربهاء فرماندار قزوين و پورمهدي معاون استاندار از اولين مسووليني بودند كه در محل وقوع سانحه حاضر شده بودند.

از نيروهاي امداد؛ ماسك گرفتيم و به طرف محل اصلي سقوط رفتيم.

جلو تر رفتيم، و به گودالي رسيديم كه هواپيما از جلو و با سر در اون سقوط كرده بود.

 هواپيما با سقوطش؛ گودالي پهن و به قطر تقريبا30 الي 40 متر و با عمق ده الي 15 متر در زمين ايجاد كرده بود و چندنفر از امدادگران با بيل و تجهيزات به درون چاله رفته بودند و در حال جستجو بودند  فکر کنم بیشترین تکه های متلاشی شده بدن جان باختگان درون همین گودال بود.

يكي از اونها رو در حالي كه يك بسته اسكناس (فكر كنم دلار) پيدا كرد؛ رو ديدم. درون اون گودال پر بود از تكه ها و قطعات متلاشي شده هواپيما و بوي آزار دهنده اي هم مي اومد؛ فكر كنم خيلي از جسدهاي تكه تكه شده در اونجا مدفون شده بود.

مامورين امدادگر با كيسه هاي پلاستيكي مشكي در جستجو ي تكه هاي متلاشي شده اجساد بودند،

 پاسپورت و اسكناس و لباس ومانتو و روسري؛  وكيف و كفش هاي نيمه سوخته رو مي شد با كمي دقت پيدا كرد.

كمي بعد تر با منزجر كننده ترين صحنه اي كه در طول عمرم ديدم مواجه شدم، انگشتان پاي نيمه سوخته و قطع شده كه احتمالا مال بچه بود،يكي از مامورين اومد و اون رو داخل پلاستيك انداخت.

بوي دود و گوشت جزغاله شده سرتاسر محل رو فرا گرفته بود؛ يكي از شاهدان عيني صحنه داشت براي مسوولاني كه فكر كنم از سازمان هواپيمايي كشور و توسط بالگرد خودشون را به محل حادثه رسونده بودند، نحوه و چگونگي سقوط رو تعريف مي كرد.

اون مي گفت: در سر مزرعه كار مي كردم، هواپيما رو در آسمان ديدم كه در حال چرخش و تغيير مسير بود، زير هواپيما و چرخ هاي اون آتش گرفته بود، احتمالا خلبان مي خواسته هواپيما رو در مزارعي كه توسط موتور خانه تازه آبياري كرده بودند فرود بياره ولي ناگهان صداي مهيبي از داخل هواپيما شنيدم البته فقط صدا بود و انفجاري رخ نداد و بعد هواپيما به صورت افقي و با سر به طرف زمين اومد و در يكي از مزارع اطراف سقوط كرد و صداي خيلي بلند و وحشتناكي بلند شد.

اون مي گفت: بلافاصله پس از اين اتفاق؛دراز كشيدم چون تكه هاي متلاشي شده هواپيما رو يك آن ديدم كه توهوا معلق اند و دارند به اطراف پرت مي شند.

 او مي گفت:تكه هاي هواپيما تا صدها متر آنطرف تر و در نزديكي منزل ما هم پرتاب شده.

از اون پرسيديم كه آيا جسدي رو هم پيدا كرده يا نه كه گفت: من  دست پيدا كردم؛ پا پيدا كردم و  بدن نصفه سوخته پيدا كردم... ولي جسد كامل پيدا نكردم و هر چي كه ديدم متلاشي شده و تكه تكه شده بود...

با يكي از مسوولين هواپيمايي كشور كه در اونجا حضور پيدا كرده بود، درباره علت حادثه پرسيدم واون گفت: تا جعبه سياه هواپيما كه حاوي گفت و شنود ساعت پاياني پرواز و ... است پيدا نشه نمي توان چيزي گفت.

مامورين همچنان در جستجوي اجساد و جعبه سياه هواپيما بودند، صحنه هاي وحشتناكي بود، انگار هواپيما رو فرستاده بودند توي چرخ گوشت بزرگي، قطعه هاي كوچك و تكه تكه شده هواپيما رو در هر جايي كه نگاه مي كردي،مي تونستي پيدا كني.

ما براي كارهاي تهيه و ارسال گزارش بايد برگشتيم؛ در حالي كه نيروهاي امدادگر هنوز در حال جستجو بودند...وقتي مي اومديم كه سوار ماشين بشيم چندنفر از افراد محلي اومدندطرفمون كهگويا يكي از اونها حادثه رو ديده بود:اون مي گفت هواپيما به يكباره تغيير مسير داد و درهمون هوا منفجر شد و بعد سقوط كردالبته شاهد قبلي مي گفت: هواپيما قبل از سقوط منفجر نشد و بعد از زمين خوردن انفجار رخ داد كه اين بيشتر به صحنه سقوط نزديك بود.

وقتي رسيدم خونه، مادرم بلافاصله گفت: لباسات بوي گوشت جزغاله مي ده...

رفتم دوش گرفتم و  فاتحه اي براي آرامش روح كشته شدگان اين حادثه خوندم و  بعد به اين فكر كردم كه چرا بايد مردم تاوان اين تحريم ها را بدهند و جانشان دست مايه وبازيچه دوستداران قدرت را بشه.

چه چیزهایی می تونم بگم که نمی تونم بگم...

برای دیدن تصاویر مربوط به سقوط هواپیما به آدرس های زیرمراجعه کنید:

http://afaryneh.blogfa.com/post-69.aspx

http://www.irna.ir/View/FullStory/Photo/?NewsId=590375

http://h-shafieha.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:8  توسط ر- اولادی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:39  توسط ر- اولادی  | 

 
 
 در جریان سفر محمود احمدی‌نژاد، به شهر قزوین، یک شخص ناشناس اقدام به انتشار گاز اشک‌آور فلفل کرده است!

به نقل از آفتاب، این موضوع که در رسانه‌های خارجی نیز بازتاب یافته، هنگامی رخ داده که احمدی‌نژاد در طول مسیر استقبال در خیابان نادری قزوین، به ابراز احساسات طرفدارانش پاسخ می‌داده است.

این گزارش حاکی است که مأموران امنیتی دقایقی بعد، عامل انتشار گاز فلفل را که یک مأمور نیروی انتظامی بوده، دستگیر کرده‌اند. گفته شده است که مأمور مذکور، به صورت اشتباهی و غیر عمدی دست به این کار زده است.
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط ر- اولادی  | 

عکس: وبلاگ انتخاب ۸

چند روز پيش با شنیدن تجمع عده اي از دانشجويان دانشگاه بين المللي  امام خميني(ره)  مقابل دادگستری به محل اين تجمع رفتم،  من دیر رسیدم و تجمع كنندگان داشتند با اتوبوس شركت واحد به دانشگاه مي رفتند، شنيدم در دانشگاه هم قرارهست اعتراضاتي صورت بگیرد تصميم گرفتم با آنها به دانشگاه برم به طرف اتوبوس رفتم ولي جا ماندم، سينا شيري عكاس ايسنا را ديدم كه داشت سوار ماشيني مي شد بهش گفتم : كجا؟ گفت: دانشگاه بين الملل.

 بهش گفتم منم باهات ميام، همين كه سوار ماشين شدم، ديدم  راننده حامد كبودوند است برگشت و نگاهي كرد، سلام كردم و سلامي داد من را نشناخت از دیدنش جا خوردم.

خلاصه با ماشين حامد كبودوند( عضو شواري اسلامي شهر قزوين و رئيس ستاد انتخاباتي احمدي نژاد در قزوين) به طرف دانشگاه حركت كرديم....

حالا بماند كه حامد خان چه چيزهاي جالبي با همنشيني كه در قسمت جلوي ماشينش نشسته بود مي زد او را هم فكر كنم مي شناختم همان كه در نشريه رايحه مهر چند مقاله اي از او خوانده بودم البته دقيقا مطمئن نيستم

ولي صحبتهاي خيلي جالبي ميان اين دو رد و بدل مي شد كه به دليل اخلاق مداري از درج آنها معذورم فقط بگويم كه صحبت ها پيرامون چگونگی تجمع و شیخ قدرت و اصلاح طلبان ... بود!

يك نكته جالب هم اين بود كه شب همان روز در جلسه شوراي شهركه با حضور سردار هدايتي فرمانده نيروي انتظامي استان و معاونين اش برگزار شد حضور داشتم و حامد كبودوند هم كه در ميان عباس ظاهري رئيس شوراي شهر و كمالي شهردار قزوين نشسته بود با انتقاد از افزايش جرايم ترافيكي، خواستار برخورد جدي با رانندگان متخلف شد و خطاب به رئيس پليس راهنمايي و رانندگي استان گفت: من حتي در اين باره فيلم هم گرفتم و در موبايلم فيلمش موجود است...

البته حامد خان يادش نبود كه همان روز در مسير دادگستري تا دانشگاه بين الملل به كرات در حین رانندگی با تلفن همراهش صحبت كرد... شايد هم صحبت با تلفن همراه  درحین رانندگی براي کسی مثل حامد کبودوند تخلف محسوب نمی شود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:44  توسط ر- اولادی  | 

ديروز در يكي از خيابانهاي شهر، گزارشگر جوان راديو قزوين را با تيپي بسيار خفن و فشن! ديدم كه....

اون رو در بعضي از مراسم ها با لباس و ظاهري ساده مي ديدم، جالب تر اينكه حوزه كاري اوشان بيشتر پيرامون مسائل فرهنگي است ...!

البته هر كسي مختار است هر جور كه بخواهد بپوشد و هر جور كه مي خواهد بگردد ولي وقتي شخصي قبلا خودش پيرامون مسائل فرهنگي براي مردم صحبت كرده و گزارش هاي مختلفي در اين زمينه تهيه كرده..... بقيه اش را خودتان مي دانيد!

 البته چيزي كه در كشور ما زياد است اعمال و گفتار متناقض است، سطوح مختلف تناقض گويي را در..... مي بينيد! پس به اين نتيجه مي رسيم كه در برخورد با اين گونه مسائل چندان نبايد تعجب كرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:11  توسط ر- اولادی  | 

هفته نامه تاک با (شعار هفته نامه ای برای تمام استان! )برداشته قسمتی از مطالب این وبلاگ رو  عینا و بدون تغییر و بدون منبع در یکی از صفحاتش به چاپ رسونده... یعنی عینا کپی کرده حتی به خودشون زحمت ندادن یه کم کلمات رو جا به جا کنند! به همکاران تاکی مون به خاطر این همه فعالیت خسته نباشید عرض می کنم! صد رحمت به هفته نامه...!

 

اینم چند تا عکس از حاشیه بازی پیکان - استقلال که خودم گرفتم...


۱-طالب لو انگار یادش رفته که اینجا قزوین است! ۲- رضا مطلبی و مهدی امیر آبادی به یاد اون روزا!

 

  

۳- عاشقان فوتبالی...    ۴- آقای فرماندار و رئیس هیات فوتبال به خاطر سرما کلاه سرشون رفت!

 

۵-رکابی برهانی قبل از بازی پاره شد!         ۶- خبرنگاران در کنفرانس مطبوعاتی...

با توجه به تعداد زیاد عکسها و محدود بودن فضای وبلاگ از بقیه عکسها در فرصت های بعدی استفاده میکنم و اونها رو در وبلاگم نمایش می دم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:24  توسط ر- اولادی  | 

 عکاس عکسهای پایین:عرفان دادخواه ـ ایسنا ( عکس های تکمیلی رو می تونید در سایت عرفان http://www.dadkhah.ir ببینید.

بعضي موقع ها هيچ سوژه اي گيرت نمي آيد و بعضي موقع وفور سوژه سردرگم ات مي كند، پنجشنبه به همراه استاندار به رودبار شهرستان رفتيم كه سفر جالبي بود... اين سفر حاشيه هاي زيادي داشت كه به دليل برخي مسائل نمي تونم اونها رو عنوان كنم...

 اما ديروز بهبهاني وزير راه و ترابري، براي بازديد از وضعيت راههاي استان قزوين به همراه  طاهايي استاندار؛ ابوترابي نائب رييس مجلس و نماينده مردم قزوين و همين طور عباسپور و شيخ قدرت عليخاني ديگر نمايندگان مردم استان در مجلس با وزير راه و ترابري همراه شدند و ازجاده هاي استان بازديد كردند. اما نكته جالب و ديدني اين سفر زماني بود كه عباسپور در چادري كه به منظور افتتاح بخشي از آزادراه قزوين- بوئين زهرا تعبیه شده بود داشت سخنراني مي كرد و از وزير درخواست كرد كه از جاده هاي يك بخشي از بوئين زهرا كه در برنامه نبود بازديد كنند كه در اينجا صداي شيخ بلند شد و با صداي بلند گفت: نه اين تو برنامه نبوده، عباسپور گفت حالا آقاي وزير لطف مي كننن و بازديد مي كنند و شيخ قدرت اينبار با صداي بلند تري كه شبيه فرياد بود گفت: نه، عباسپور خطاب به شيخ گفت: حاج آقا شما هم زماني نماينده مردم بوئين زهرا بوديد چرا نه؟ و ... شيخ با فريادي بلند گفت: گوش كن، گوش كن ببين من چي مي گم!...نه(.....)! عباسپور كه  می خواست از سخنانش به بهترین شکل استفاده... ببرد!تسليم شيخ شد و به ناچار براي فرار از مخمصه از پشت تريبون گفت: صلوات بفرستيد و حرفهاي شيخ را قطع كرد...آقاي وزير و استاندارهم با بهت نظاره گر ماجرا بودند و وقتي كه عباسپور اومد و سرجاش نشست؛ اين دو باز هم جر و بحث مي كردند.

وقتي كه به تاكستان رسيديم، عباسپور به يك نفر از آشنايانش كه من نمي شناختم گفت: نبودي، با شيخ درگير شديم...!

بعد از بازديد از جاده هاي استان و رفتن به آبيك، بويين زهرا و تاكستان و قزوين و الوند و بخشي از جاده الموت و تونل شيرين سو در نزديكي هاي لوشان استان گيلان، سهم خبرنگاران گرسنگي و گل و چل شدن لباس هاشون بود، دليلش هم اينكه چون وزير نهار نخورد، بقيه هم نبايد مي خوردند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:20  توسط ر- اولادی  | 

ديروز به نمايشگاه  دستاوردهاي سي ساله انقلاب اسلامي رفتم تا بتونم از مراسم افتتاحيه اين نمايشگاه خبر تهيه كنم، وقتي به سراغ آقاي... مسئول روابط عمومي نمايشگاه رفتم و خودم رو معرفي كردم و ازش خواستم اطلاعاتي رو درباره چگونگي برگزاري نمايشگاه و تعداد غرفه ها  بهم بده، در حالي كه داخل اتاق مديريت نشسته بود و داشت موز! مي خورد و با همکاراش صحبت می کرد، گفت برو از آقاي .... بگير.

پيش آقاي.... رفتم که درحال نشان دادن غرفه ها به آشنایان بود و گفتم : فلاني گفت از شما اطلاعات بگيرم و اون هم گفت: برو از آقاي..... بگير و جالب اينجا بود كه سومين آقا هيچ اطلاعاتي نداشت وگفت ميديم خدمتتون و گفتند بريد پيش آقاي... همون اولي!

امروز كه مي خواستم خبر رو تنظيم كنم زنگ زدم به روابط عمومي نمايشگاه آقاي.... و اون هم يك اسم جديد داد و شمارشو بهم گفت تا از آقاي ....اطلاعات رو بگيرم و وقتي به اين آقا زنگ زدم و اطلاعات ازش خواستم گفت: شما بايد تشريف بياريد نمايشگاه، پاي تلفن كه نمي شه!!!

فكر كنم نشست هماهنگي بين روابط عمومي هاي استان همين دو سه هفته پيش برگزار شده بود!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:57  توسط ر- اولادی  |